سفارش تبلیغ
صبا


سعی کنید قران انیس و مونستان باشد ، نه زینت دکورها وطاقچه های منزلتان شود ،بهتر است قرآن را زینت قلبتان کنید. شهید سید مجتبی علمدار

پایگاه تخصصی شهدا ...

آخرین مطالب ارسالی
شهید مدافع حرم فیروز حمیدی زاده
نایب امام دیگر نخواهد امد
شهدا را باذکر صلوات یاد کنید
بریم ددر ؟ کدوم ددر ؟
تشیع شهدای غواص در بجنورد
حضور رهبر انقلاب در گلزار شهدای بجنورد و زیارت امامزاده سید عباس
رزمنده های ما... همه معادله های اهل علم رو به هم زدند.
اعتکاف یادتون نره...
رمز عملیات یا ابوالفضل العباس علیه السلام...
دست ما رو هم بگیرید شهدا
نه خــوابه ! نه مــسته ! نه خــماره !
25 دی ماه سالگرد عروج ملکوتی شهید بایرام(مصطفی)کریمی
دوستان در مسجد النبی (ص) شهرستان بجنورد دهه 70
کلیپ ویدئیویی برادر علیرضا محمد زاده در جبهه
جای پدرم خالی
[همه عناوین(215)][عناوین آرشیوشده]

افسران - نه خــوابه ! نه مــسته ! نه خــماره !

نه خــوابه !
نه مــسته !
نه خــماره !
فــقط ســینش بــخاطر گــاز شـیمایی خـــرابــه...?




لینک مطلب
 توسط مهران گلی در یکشنبه 93/2/21 ساعت  2:0 عصر نظر

تتت




لینک مطلب
 توسط مهران گلی در دوشنبه 92/10/30 ساعت  12:47 صبح نظر

للت

jjjj

hhh

dddd

llllggg

hhhh

hhhh

gggdddd

ggg




لینک مطلب
 توسط مهران گلی در شنبه 92/10/28 ساعت  6:45 عصر نظر

کلیپ ویدئیویی برادر علیرضا محمد زاده  در جبهه

اشاره: مخلص است و ادعایی ندارد. با این‌که از نوجوانی در جبهه‌ها بوده و کوله‌باری از خاطره بر دوش دارد، اماکم‌تر جلوه‌گری می‌کند و بیش‌تر از دوستان شهیدش تعریف می‌کند. در جمع، اوست که دیگران را می‌خنداند و به وقتش اوست که مداحی‌هایش می‌گریاند. آشپزخانه‌ای دارد و به مدیریت آن مشغول است، اما دغدغة انتقال نورانیت جبهه به نسل جدید همواره او را به‌عنوان راوی، با اردوهای راهیان نور همراه کرده است.

دانلود کلیپ

اا

لللل




لینک مطلب
 توسط مهران گلی در شنبه 92/10/21 ساعت  12:40 صبح نظر

للتالت




لینک مطلب
 توسط مهران گلی در جمعه 92/10/20 ساعت  12:58 صبح نظر

زندگی سردار شهید ایرج رستمی ” جانشین شهید مصطفی چمران ” از زبان سیاوش مه رو

e1

eee

من درسال 1332 واردمدرسه ی عنصری آشخانه شدم. برادر بزرگترم که درسال 1327 وارد دبستان شده بود حالاکلاس پنجم ابتدایی بو د. چون من مقداری خواندن ونوشتن می دانستم ازمحیط مدرسه چندان وحشت نداشتم اما وقتی درجمع دانش آموزان 130 نفری مدرسه فرارگرفتم ، حسی عجیب ووصف ناشدنی درمن بوجود آمد .مقداری دست وپایم را گم کرده بودم.بچه ها دراطرافم بازی می کردند. برادرم که درکنارم ایستاده بود ودستش دردست من قرارداشت متوجه یکی از هم کلاسی هایش شد. من اورا خوب می شناختم او پسرِعمو کلّا(کربلایی)عباس بود.وپیوسته درخانه ی مابامن وبرادرانم بازی می کرد .آنها خود را ازپیش دالان طبقه ی دوم خانه روی پهن های جمع شده در وسط حیاط می انداختند اما من ازاین بازی آنها کمی می ترسیدم . او مرا دید: گفت : سیاوش کلاس اول شدی ؟پدر اوکربلایی عباس رستمی وپدرمن علی مهرو یارغار همدیگر بودند به علاوه ی عموعلی سلیمانی و عمواسماعیل صادقی وچندتن دیگر که مردان طایفه ی شاقلی (قراچورلو – داشکانلو )آشخانه راتشکیل می دادند.اینها درکارهای کشاورزی ودامداری وغیره همدیگررایاری می کردند و وسایلی مانند ابزار و ادوات کشاورزی (چرخ خرمن کوبیدن ، آسیاب آبی ، دنگ شالی کوبی ، ابزار آهنی دامداری وصنایع دستی آشپزخانه و…)با دست می ساختند .باصدای زنگ صف جمع صبح، ایرج (پسرِعموکلاعباس دوست برادرم طهمورث) به طرف ما آمد باآمدن او درمن یک اطمینان خاطر به وجود آمد .ایرج پسری چالاک ،تند وتیز وبسیارشاد و کمی هم شوخ بود .درس ایرج نیز خیلی خوب بود چون پدراو نیز مانند پدرمن ازاولین شاگردان دبستان دولتی پهلوی بود (1304). ایرج وظهمورث بچه های کلاس اول را درصف مرتب کردند وخودشان درته صف ایستادند. دبستان مختلط بود .چنددختربجه نیز باما درس می خواندند.دردبستان وحتی در محیط روستا پسرعموایرج برای ما کلاس اولی ها حامی خوبی بود وگاهی بیشتر ازبرادرم به بچه های کلاس اولی توجه داشت تابزرگتر ها سربه سر ما نگذارند. بزودی آن دو مدرک ششم ابتدایی خود را گرفتند و مشغول کمک به والدین خود شدند .حالامن اورا کم می دیدم اما درمناسبت های مختلف مانند شادی ها و عزاها مابا همدیگر کار می کردیم مثلاً در شبیه خوانی ها . من ازنقش عبدلله بن حسن (ع) شبیه خوانی را شروع کردم و او از سیاهی لشکر پدرش که شمرخوانی می کرد شروع نمود و تا تخت نشینی درنقش عبیدلله نیز پیش رفت .من هم بعداً نقش های حضرت سکینه و حضرت زینب و مصعب و قاسم و شمر وابن سعدرا نیز بازی کردم. پدرم علی مهرو همراه پسرانش محمد وسیاوش و عیسی و کلاً شاقلی ها بیشتر به شبیه خوانی علاقه نشان می دادند. شبیه خوانی ادامه داشت تا 1365 که توسط بخشدار وقت وبه خاطر یک سوء تفاهم، شبیه خوانی در آشخانه تعطیل شد اما اخیراً بچه های آشخانگی دوباره شبیه خوانی را راه اندازی نموده اند(1385 ). دراوایل ده ی چهل ،عمو ایرج و طهمورث به سرباری رفتند که من در بجنورد کلاس اول دبیرستان بودم و دیگر عموایرج را خیلی کم می دیدم .بعداً مافهمیدیم که عموایرج در ارتش استخدام شده ومی گفتندکه چترباز نیروی هوایی است وخود را از بالون (هواپیما) می اندازد و سالم به زمین می رسد وما واقعاً به خود می بالیدیم که عموی ما نفر اول چتر بازی شده است.ما ازآشخانه دو چتر باز داشتیم که باهم به ارتش رفتندکه هردو نفر برای ما عزیز و قهرمان بوده وخواهند بود.(پسر عمه ی من ،احمد جلایی).عمو ایرج در شیراز خدمت می کرد ودر طول خدمت خود توانست دیپلم بگیرد ووارد دانشگاه شود وبه عنوان های ارتشی بالا تر دست پیدا کند. من هروقت اورا درلباس ارتش می دیدم به یاد روز اول دبستان خود می افتادم که او با مهربانی بسیار دست مرا گرفت و به من قوت قلب داد ومن امروز(30/5/1388) این قوت قلب خود را ، مدیون او می دانم درسال 1347 به عنوان سپاه دانش در روستاهای قزوین بودم ودر این مسافرت عموایرج را درتهران زیارت کردم وبعداز آن تقریباً دیدارمن با او کم بود تا انقلاب اسلامی که عموایرج زیاد به مشهد که محل زندگی پدر ومادر وبرادرانش بود سفر می کرد وازآنجا برای دیدن خواهرش فرخ لقا ودیدن عمو وعموزادگان به خصوص عمویش علی مهرو به آشخانه می آمد.فبل از انقلاب عموایرج هروقت به آشخانه می آمد کتابی برای پدرم می آورد یکی ازآن کتاب ها که مخصوصاً برای من آورده بود وهنوز هم آن را نگه داشته ام کتاب ندای سیاه، از مارتین لوترکینگ ترجمه ی منوچهر کیا ،انتشارات دریا ،1353 ،تهران ، است . جنگ تحمیلی شروع شده بود .

02
ایرج رستمی

01

سیاوش مهرو

من عموایرج را سه بار درآشخانه زیارت کردم که در اثر زخمی شدن در جنگ با کمله در کردستان باکمک یک عصا و بار دیگر با دوعصا راه می رفت.درآخرین دیدار من و پدرم وعموایرج که درآشخانه ودر منزل پدرم اتفاق افتاد پدرم تقریباًدوساعت با او درحال بحث بود بحثی توام با جدل .پدرم سعی می کرد که به او بقبولاند که به جبهه نرود اما او جواب های قانع کنند ه ای برای پدرم داشت ومن درسکوت مطلق بودم. پدرم می گفت که تو از نظر تکلیف دینی تا سرحد مرگ ارائه ی خدمت نموده ای دیگر بس است جبهه را ترک کن و ایفای این تکلیف الهی را به عهده ی جوان ترها بگذار.او جواب داد: عموجان ! من چیزی ندارم که ازدست بدهم .راهی که من انتخاب کرده ام تکلُّفی نیست که آن را رها سازم بلکه ازصمیم قلب وازعمق رضایت است . من از جهت مالی و مادی صاحب هیچ پُست ومقامی نیستم ،نه خانه دارم نه وسیله ی نقلیه ونه آرزوی آن چنانه ای که به خاطر آن جبهه را ترک کنم «آن را که حساب پاک است ازمحاسبه چه باک است» من جانشین دکتر چمرانم من طراح ونقشه کش جنگی چمرانم، هوش وزکاوت ونقشه های نظامی من ومشاورین دیگر است که مرتب پیروزی را در این جبهه برای ما به ارمغان می آورد.من راه پس ندارم باید تاانتهای جنگ درخدمت جنگ باشم . من برای امروز تربیت شده ام تا ازدین و خاک و شرف ایرانی خود دفاع کنم .سرمایه ای که خرج تربیت من شده امروز باید سود پس بدهد.صحبت که به این جا کشید پدرم بازیرکی خاص خود موضوع بحث را به بازنشستگی کشاند که من در خاطر دارم زمینی درآشخانه به تو هدیه کنم تادر آن یرای خود ساختمانی بسازی و دوران بازنشستگی را درکنار ما زندگی کنی اما عموایرج نپذیرفت وگفت:عموجان حالاموقع آن است که جبهه وجنگ از تجربه های چندین ساله ی من استفاده ببرد .حرف آخر این که جلو سرنوشت را نمی توان گرفت .هرچه خدا خواست همان می شود.این من نیستم که چنین شیدای جبهه ام بلکه ازدرونم ندا داده می شود که بیا، بیا که سلم وتور ستم به انتظار مکیدن خون سرخ تو روز شماری می کنند.عموجان ! یادرجبهه می میرم ویا جنگ را به پایان می رسانم . درهرصورت سعادت واقعی دراین است [ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله...] این سعادت اخروی ،واگر جنگ را به پایان برسانم وپیروز ،نجات مملکت، سعادت دنیوی من است… چند ماه از این موضوع نگذشته بود که عمورمضان برادر کوچکتر عموایرج از مشهدمقدس زنگ زد که عموایرج به درجه ی رفیع شهادت نایل گردیده است . انالله وانا الیه راجعون .

والسلام

سیاوش مه رو آشخانه 30/5/1388

غزیخ ( غزل – تاریخ )

سلم من زآتش نمرود نیامد بیرون

نور در شعله شداز دود نیامد بیرون

شعله ی آتش زرتشت دمیده ایرج

از تفنگت به لب رود نیامد بیرون

نقش دیدارتودربرگه ی باروت اجل

گرگ ومیشست ومِه آلود نیامد بیرون

ایرجم خون گلویت که درین خاک افتاد

از ازل غرق ستم بود نیامد بیرون

طشت زرین من ای ترک عربزاده کجاست

دل در این طشت نیاسود نیامد بیرون

رستمی کو که بگیرد ز سیاووش اثر

کین ایرج نشد از خود نیامد بیرون

دست بیگانه سیـــا بشکندازآه عجم

بشکند،گرچه نشدزود نیامد بیرون

سیاوش مه رو

آشخانه 28/5/1388

منبع :از روزنامه ارمغان خراسان شمالی

عرش نیوز به نقل از جهان نیوز، شهید «ایرج رستمی» در سال 1320 در شهر «آشخانه» بجنورد به دنیا آمد. رستمی پس از پایان دوران تحصیل مقدماتی در زادگاهش ،راهی دوره سربازی در مشهد مقدس شد و پس از اتمام دوران سربازی به ارتش پیوست و به نیروی هوابرد شیراز منتقل و هم زمان با خدمت در ارتش موفق به اخذ دیپلم شد و توانست به دانشگاه افسری نیز راه پیدا کند.

 

پس از پیروزی انقلاب اسلامی و با گسترش دامنه آتش فتنه داخلی،از سوی ارتش به کردستان اعزام شد و در آن جا با دکتر مصطفی چمران آشنا شد و تا لحظه ی شهادتش، از نزدیک ترین یاران شهید چمران محسوب می شد.

با آغاز جنگ تحمیلی راهی جبهه‌های حق علیه باطل شد و پس از مدتی به دستور شهید چمران مرکز آموزش نیروهای ستاد جنگ‌های نامنظم را راه‌اندازی کرد و مسئولیت ستاد آن مرکز در منطقه «درب خزینه» از سوی شهید «چمران» بر عهده وی گذاشته شد. پس از مدتی، ایرج رستمی جانشین شهید چمران در فرماندهی ستاد جنگ های نامنظم شد و مرد شماره 2 این گروه گردید.

سرگرد ایرج رستمی، سرانجام در بامداد 31 خرداد 1360 ،بر اثر اصابت گلوله توپ دشمن در منطقه دهلاویه به درجه رفیع شهادت نائل شد. دکتر مصطفی چمران، چند ساعت بعد، پس از دریافت خبر شهادت معاونش، با سینه ای سوزان، در منطقه ی دهلاویه شربت شهادت نوشید.




لینک مطلب
 توسط مهران گلی در جمعه 92/10/20 ساعت  12:47 صبح نظر

اا




لینک مطلب
 توسط مهران گلی در جمعه 92/10/20 ساعت  12:45 صبح نظر

شهید رحمت الله الهامی در سال 1349 در خانواده ای مذهبی درشهر آشخانه بدنیا آمد او دروان کودکی وتحصیلات ابتدایی خودرا در دبستان عنصری (شهید جوادی)گذراند از همان ابتدایارو یاور خانواده بود.عشق به بسیج اوررا به پایگاه بسیج آشخانه کشاند.شور و شوق و علاقه وفعالیت اودر بسیج در بین دوستان قابل تحسین بود اواز دوستان نزدیک واز همسایگان شهید علیرضا اسدی بود.دوران تحصیلی راهنمایی رادرودرسه راهنمایی جلال آل احمد آشخانه گذراند .اووشهید اسدی در کلاس سوم راهنمایی دریک کلاس درس و دریک میزدر کنار هم تحصیل می کردند.شهید الهامی در سال 1366 جهت کمک ایثاربه جبهه های نبرد کلاس درس را ترک وبه جبهه های نبرداعزام گردیدبهمراه شهید اسدی درجبهه و درکنار یکدیگر بودند.تااینکه بعداز مدتی از حضور در سنگرنبرد در مورخ 1366/10/4 در منطقه ماووت شربت شهادت نوشید و به خیل شهدای انقلاب پیوست .روحش شاد و یادش گرامی

الهامی رحمت الله 001

ثیث

Untitled

 




لینک مطلب
 توسط مهران گلی در جمعه 92/10/20 ساعت  12:44 صبح نظر

للببذ




لینک مطلب
 توسط مهران گلی در جمعه 92/10/20 ساعت  12:43 صبح نظر

 

 

دل نوشت:

چشمات کو برادرم..!!  فداش کردی..؟؟  برای چی..؟؟  برای کی..؟؟ برای دفاع از ناموست..!!

خوب شد..!! خوب شد که امروز دیگه نیستی..!!  نیستی تا ببینی..!!

 

بعضی ها که ادعای روشنفکری میکنن چه طوری لباس میپوشن..!!

چگونه رو حرفای شما پا میذارند..!!

آخ....!!!  شیطونه میگه....!!! اصلا به من چه.... اگه اصلاح میشن که هیچی!!! اگه نه:

پاشون بشکنه...

 

 

22_9002076056_L600.jpg


کمیل نوشت:
دیروز جنگ سخت بود

تیر و ترکشا مستقیم به هرکی میخورد و شهید میشد خانوادش سرش رو بالا میگرفت چون خانواده

 شهید بودنامروز جنگ نرمه تیر و ترکشا غیر مستقیم اصابت میکنن

به هر کی بخوره، فساد میاره، بی حجابی، اعتیاد و...

و هر کی تو این راه بمیره خانوادش سرش رو پایین میندازه

چون فرزندشون در اثر اعتیاد، زیاده روی تو مصرف مشروب، بی عفتی و... مرده!!

حالا خداوکیلی دیروزیا خوب بودن یا امروزیا...؟؟؟

 

http://shiawallpapers.ir/wp-content/uploads/2010/11/basiji-BY-shiawallpapers-614x383.jpg


 

 

کمیل نوشت:

 

 

راستی حاجی قبلنا عده ای میگفتند شما رفتید بجنگید که چی بشه

 

 

خودتون خواستید و خودتونم شهید شدید

 

حاجی رفتی که آزادی داشته باشیم...؟؟

 

آخه واسه کی؟؟؟؟

 

 

 

 

واسه عده ای که آزادی رو فقط تو پوشیدن مانتوهایی که روز به روز تنگ تر

 

 

و روسری هایی که روز به روز کوچیکتر میشن میدونند؟؟؟

 

یا واسه اونایی که آزادی رو تو چشم چرونی و هرزگی و بی عفتی میبینن؟؟

 

 

http://up.shamsipour-ac.ir/uploads/images/1391/bahman/1360489374581.jpg




حاجی جون...

آخه فدات شم چرا منو با خودت نبردی؟؟

چرا تو باید الان کنار حوض کوثر باشی و من تو لجنزار دنیا گرفتار؟؟؟

حاجی جون مغزم داره سوت میکشه... بدجوری تب کردم...

آخه بدبختی اینه که حتی نمیتونم همین ساحل گیسوم یا انزلی که تو چند قدمیمه برم و یه تنی

به آب بزنم و تبم بیفته... آخه قربونت برم ... من برم دریا... اینا کجا برن؟؟؟

 

 



حاجی من دلم کربلا میخواد...







دلم کربلا  می‌خواهد

نه گنبد و ضریح را

بیابانی می‌خواهد

که آن قدر جای اسبتان سر بکوبد به زمین

تا بمیرد...

ارباب

نه که گنبد و ضریح نخواهد...

 

siMsx5.jpg

 

 

شمایی که میای میگی:  وقتی حجاب میکنم زشت میشم! یا حجابمو برای زیباشدن برداشتم!

یا حجابو دوس دارم ولی از دید مردم زیبا نیستم!

باید بگـــم:

نه از دست من نه از دست هیچ کس دیگه کاری بر نمیاد!

تـــــا وقتــی ملاکـــ زیبـــایی برات؛ آنجلینا جولی باشه،همینیه که هست!

یه بار هم که شده، ملاک ها رو عوض کنیــــم:

آره عزیز ... ذهنت خوب جایی رفت:

امان از دل زینب

 

بله عزیز من!!! من و شما الگومون حضرت زینبه، مادر پهلو شکستمون زهراست...

نه این ژیگول میگولای هیچی ندار

 


 http://hadinet.ir/i/attachments/1/1358712360574184_large.jpg

 


خواهـــــرم تمام زیبایی ها تو سادگیست! با حجاب، زیباتــــر بودن رو تجــــربه کن...

 در زمانی که شأن و ارزش جز به لباس و ماشین نیست،

 تـــو چادری بمون و ثابت کن ارزش واقعی زن بالاتر از لباس و ماشینه!

اگه ارزش لباس و ماشین باشه و افکار و رویاهای دخترای این دوره زمونه:

اگه یه گوسفند رو سوار یه پورشه کنن، خود به خود خوش تیپ، خوش استایل، مرد زندگی،

شاهزاده رویاها و فرد ایده آل 95% اینجور دخترا میشه...!!!!!

همونطور که گفتم فقط حواسمون به ملاکهایی که الگو قرار میدیم باشه...

ملاک مادر غریب کربلا...  یا فلان بازیگر جلف و...

به قول اردلان تو مادرانه: زنی که پی ددر دودور باشه مادر نمیشه

 

 


sikmCH.jpg



 خشت اول چون نهد معمار کج ... تا ثریا می رود دیوار کج


از ابتدا بیاموزیم... وقتی که ذهن گنجایشش را دارد نه اینکه فردا به زور تحمیل کنیم



c97a6c4096ccf14bcf49a046f272c758-425

 

 

 

خلاصه حاجی جون بد جوری دلم گرفته!!!

راستی یه روز داشتم از کنار قبرستون رد میشدم، میدونی چی شنیدم؟؟؟

قبــرستــون بهم گفت

نگــران نباش

اینجــا همه باحجــاب می شوند !!!

 

 

 

قرار بود طبق یه طرح عقب نشینی خونه ی یک مادر شهید که بچه اش مفقود الاثر شده بود

تخریب بشه قرار شد با احترام ازشون بخواهیم که خونشونو تخلیه کنند که تخریب کنیم

بالاخره رفتیم دم خونشون و قضیه رو گفتیم

مادر در جواب به ما گفت ....

اگ بچم برگرده فقط آدرس اینجارو بلده !!!!

 

 


شهدا شرمنده ایم


گفتند یار سفـــــــــر رفته باز می‌رسد

بیش از هزار سال گذشت و خبر نشد

گفتند مســـــــتجاب شود گر دعا کنید

ما را چرا دعای فــــرج کارگر نشد؟





لینک مطلب
 توسط مهران گلی در جمعه 92/10/20 ساعت  12:33 صبح نظر

<      1   2   3   4   5   >>   >